تبليغاتX
دهکده فیزیک

دهکده فیزیک

خبر خبر

 خبر خبر خبر خبر  خبر خبر خبر خبر  خبر خبر  خبر خبر خبر خبر  خبر خبر خبر خبر  خبر

    با همت دوستان گلمون بالاخره سایت بزرگ دهکده فیزیک راه اندازی شد

می توانید از یکی از آدرس های زیر به دهکده راه یابید.

http://www.phv.ir/

این سایت شامل انجمن های مختلف در موضوعات مختلف می باشد که می توانید به بحث و تبادل نظر بپردازید.

لطف کنید همین الان به سایت رفته با عضویت خود، به تبادل اطلاعات بپردازید.

می توانید در صورت فعالیت در هکده به عنوان مدیر قسمت های مختلف گردید.

اگر دوستان موافق باشند از همین امروز به دهکده جدید کوچ کنیم.

با آرزوی موفقیت روز افزون 

+ نوشته شده در  2010/4/8ساعت 14:11  توسط علیزاده  | 

نمی دانم چه باید گفت

حدود یکسالی است که بر روی این وبلاگ می نوسیم.

در این مدت سعی کردم که مطالب متنوعی بنگارم.

خیلی وقت ها اشتباه شد و کم کاری

از جهل مرکب بوده است باید به بزرگواری خود ببخشید

کمی نیاز به استراحت دارم. نمی دانم که دفعه بعد کی می نویسم و یا اصلا می نویسم.

کار کردن بر روی فضاهای ناجابه جایی دید مرا خیلی باز کرد.

اکنون می دانم که چه باید بکنم.

به هر حال امیدوارم که دیگر نویسندگان این وبلاگ بتوانند قوی تر از حقیر قلم را برقصانند.

امیدوارم همواره گل لبخند سبب شود که مروارید هایتان نمایان شود.

سالی پر از کامیابی شادی نشاط و طراوت داشته باشید.

و یک توصیه برایتان دارم و آن اینکه

فیزیک یاد بگیرید و نه ریاضیات.فیزیک کار کنید و نه ریاضیات.مفاهیم فیزیک اصالت دارند و آنها را هیچ وقت فراموش نکنیم.

 

با آرزوی بهترین روز ها برای شما

صادق صادقیان

فروردین ماه ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  2010/4/5ساعت 12:51  توسط صادقیان  | 

دیدگاه فلسفی من

ما دو گونه جهان بینی داریم. یکی هستی شناسانه و دیگری معرفت شناسانه.

در دیدگاه هستی شناسانه ما قایلیم به این که دنیای خارجی وجود دارد و انسان بخشی از این دنیا است و کار فیزیک شناخت این دنیا است با استفاده از قوانین فیزیکی است که غالبا آنها را به زبان ریاضیات بیان می کنیم.

در دیدگاه معرفت شناسانه ما قایل به وجود جهان خارج نیستم و بیان می کنیم که جز انسان و شعور او چیز دیگری در دنیا موجود نیست و زمانی که انسان با استفاده از حواس پنج گانه خود چیزی را لمس کرد آن کمیت به وجود می آید. در این نوع جهان بینی محوریت با انسان است.

من به دلایل متافیزیکی – هیچ دلیل خاصی برای حرف خود ندارم – دیدگاه اول را برگزیدم.

اما ریاضیات و فیزیک چیست در دیدگاه هستی شناسانه؟

ریاضیات ساخته ذهن بشر است. بشری که خود جزیی از کل است. جزیی که آزادی در انتخاب دارد – حداقل یک آزادی نسبی – و با تمام اجزای دیگر متفاوت است. این جز می تواند اشتباه کند ولی دیگر اجزا قادر به اشتباه کردن نیستند زیرا قادر به تصمیم گیری نیستند.

ماه نمی تواند تصمیم بگیرید که از فردا به دور زمین نگردد و به دور مشتری بگرد.

طبیعت اجازه اشتباه به دیگر اجزا خود – به جز انسان – نمی دهد و آنها دقیق و منظم کار خود را انجام می دهند.

فیزیک چیست؟

مجموعه قوانینی که حاکم بر این نظم است و هیچ گاه اشتباه نخواهد بود – شاید اینجا اشتباهی پیش آید و این که بگویید ما این همه اشتباهات فاحش در فیزیک داشتیم حال می گویی که بدون نقص است !

اسم آن فیزیک نیست !!!

حدس هایی است که بشر برای پی بردن به این روابط منطقی حاکم بر طبیعت زده است و چون انسان است خطا کرده است-

بنابراین روابط حاکم بر طبیعت همواره صادق اند و بی هرگونه نقص هستند.

اما ریاضیات که برای توصیف این طبیعت به کار می رود ممکن است نقض شود. به سادگی این محتمل است. چون بشری آن را ساخته است. دست ساز طبیعت نیست. ما حصل روابط منطقی است که انسان قرار داده اند.

بنابراین اینکه بگوییم ریاضیات توسط فیزیک نقض می شود – که البته می شود – حرفی گزاف نیست و نباید انگشت حیرت به دندان بگیرید، مگر اینکه دیدگاه فلسفی شما چیز دیگری باشد. در دیدگاه فلسفی دوم ریاضیات است که مقدس است و فیزیکی به این معنا وجود ندارد. زیرا افراد در این دیدگاه قایل نیستند که دنیایی وجود دارد که رابطه از پیش نوشته ای بر آن حاکم باشد.

و راجع اعداد مختلط که می فرمایید چیزی جز یک زوج مرتب از اعداد صحیح نیستند، حرفی کاملا علمی نمی زنید.  – بحث کمی مفصل تر از آن است که دکتر رزمی می گوید-

اما حتی اگر حرف شما را بپذیریم و بگوییم که در این وهله از توصیف طبیعت به دو عدد صحیح نیاز داریم، باید مشخص کنید که این دو عدد صحیح چیست!!!

زمانی که شما در الکترومغناطیس می گویید ضریب شکست مختلط است، معرفی می کنید که آن دو عدد صحیح چیست.

اما آیا زمانی که کوانتوم مکانیک بیان می کنید تابع موج مختلط است، آن دو عدد صحیح را که این کمیت مختلط را می سازند، معرفی می کنید؟

اصلا می دانید چیست که بخواهید آنها را بیان کنید!

بحث سر این نیست که دستگاه های فیزیکی می توانند یا نمی توانند کمیت های مختلط را اندازه بگیرند یا؟ یا اینکه جه اصالتی برای توصیف طبیعت با اعاد صحیح است؟!

بحث این جا است که اگر می گویید من طبیعت را با اعداد صحیح توصیف می کنم، بگویید این عدد صحیح معرف چه  چیزی است.

و یا اگر می گویید برای وصف طبیعت به یک جفت عدد صحیح نیاز مندم آن زوج مرتب چیست و بیان گر چه چیزی است.

در کوانتوم چون ما نمی توانیم بگوییم که این جفت عدد معرفی چه کمیت هایی است با توان دوم آن که یک عدد حقیقی است کار می کنیم. حالا یک عدد داریم که به کمک اپتیک موجی می توانیم بگوییم که آن چیست و معرف چه چیز است.

 

تذکر مهم: من حافظه خوبی ندارم و ممکن نام دیدگاه هستی شناسانه و معرفت شناسانه را اشتباه نوشته باشم.

 

+ نوشته شده در  2010/4/2ساعت 11:54  توسط صادقیان  | 

معرفی

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان و عزیزان .
من یکی از دیگر نویسنده های جدید این بلاگ هستم و البته سوادم در حد بالایی نیست اما امیدوارم که بتونم مطالبی در خور این بلاگ بذارم .
نیک نیم من آرمین هست اما اسمه اصلیم یه چیز دیگس و الان پیش دانشگاهی هستم و امیدوارم که بتونم امسال دانشجو شم . 

--------------------------------------
اما حالا که پست دادم دلم نمیاد که یه جانک پست تو این وبلاگ بدم و برای همین در ادامه بحثی که صادقیان در مورد خواص احتمالاتی تابع موج مطرح کرد من هم مطالبی رو میگم :
همانطور که در تابع موج زیر میبیند ما یک کمیت مختلط i داریم  که این کمیت به ما تحمیل شده است .

اما دلیل این که در معادله شرودینگر هم i وجود دارد این است که مشتق اول زمانی را به مشتق دوم مکانی مربوط می کند و این نشان دهنده این است که تابع های موجی که جواب معادله شرودینگر هستند نیز مختلط خواهند بود .
اما این که معادله شرودینگر مختلط است دلیل بر ضعف مکانیک کوانتومی نیست بلکه نشان دهنده است که توابع موج مثله موج های صوتی موجودیت ندارند و علت آن این است که یک کمیت مختلط توسط هیچ دستگاه فیزیکی قابل اندازه گیری نیست و نمیتوان آن را به یک جسم فیزیکی نسبت داد. لایب نیتز جمله زیبایی دارد که به احتمال زیادشنیده اید که میگوید "متغیر های مختلط چیزی بین وجود داشتن و وجود نداشتن هستند " پس ما نباید انتظار این را داشته باشیم که به وسیله دستگاهی بتوانیم توابع موج را موجودیت ببخشیم و نباید این سوال را بپرسیم که " چه چیزی موج میزند و در چه چیزی این موج به وجود می اید ؟ "


خوب اینم چکیده مطالبی بود که من در این مورد میدونستم و ببخشید که اینقدر ساده و پیشه پا افتاده بود .
خدانگهدار

+ نوشته شده در  2010/3/26ساعت 2:53  توسط آرمین  | 

هنوز معنی علم را نمی‌دانیم

جامعه ایرانی از حدود دو قرن قبل، تلاش‌هایی را برای کسب علوم جدید نشان داده است وطی یکصد سال اخیر در پی ایجاد تحولات مثبت و سازنده است. اما هنوز کشورما را جزو کشورهای در حال توسعه یا توسعه‌نیافته به حساب می‌آورند. الزامات رسیدن به یک جامعه علمی و توسعه یافته و کندوکاو در مورد خصوصیات چنین جامعه‌ای، بهانه‌ای شد که با دکتر رضا منصوری، استاد دانشگاه و معاون پیشین

پژوهشی وزارت علوم گفت‌وگو کنیم. او در آثار و کتاب‌های خود بر این نکات تاکید دارد که ما تربیت نشده‌ایم پیچیده فکر کنیم و مسائل جامعه را حل کنیم. این استاد برجسته دانشگاه در این گفت‌وگو می‌گوید که جامعه ما نیاز دارد که معنای علم مدرن را یاد بگیرد و بداند که از آن، ‌چه می‌خواهد.

  • در دهه اخیر، کشور ما از نظر علمی و تکنولوژیک پیشرفت‌هایی داشته است ولی از طرف دیگر می‌بینیم که در جامعه، کتاب‌هایی به فروش می‌رسد که در حوزه علم قرار ندارد. این نوع کتاب‌ها به‌طور چشمگیری مثلا در محدوده میدان انقلاب و روبه‌روی دانشگاه تهران به فروش‌ می‌رسد و کلمه علم را نیز به آن افزوده‌اند مثل«علم جفر». آیا فروش این نوع کتاب‌ها، همزمان بارشد علمی کشور، یک امر طبیعی است یا نه؟

به نظر من طبیعی است. الان جامعه ما، در یک تحول و در یک دوره گذار است. وقتی که یک عده کتاب‌هایی بنویسند، کسانی دیگر هم ممکن است به آن نوشته‌ها مثلا به«جفر» یا کلا علوم غریبه علاقه‌مند باشند و آن کتاب‌ها را خریداری کنند. کسی که به چیزی اعتقاد دارد یا به یک معرفت آگاه است، دلش می‌خواهد چنین کتابی بنویسد. در ضمن، علوم غریبه معمولا در همه جای دنیا‌ بین مردم خیلی خواستار دارد. وقتی که نشر و امکان چاپ کتاب و خرید و فروش گسترش پیدا کند، فروش این نوع کتاب‌ها نیز ظهور بیشتری خواهد داشت و ما می‌بینیم که این کتاب‌ها نیز به فروش می‌رسد. به این جهت، وجود این نوع کتاب‌ها طبیعی است. اما وقتی علم به معنای مدرن امروزی‌اش، رشد نکند و درست به آن توجه نشود و در مقابل این علوم غریبه رشد کند، در این‌جا است که علوم غریبه، نگران‌کننده می‌شود. به نظر من، الان فروش کتاب‌های علوم غریبه، یک نمود طبیعی دارد. فقط باید مواظب باشیم که در این تحولات فرهنگی، خوراک فرهنگی مناسبی به مردم داده شود. کسانی که دانش به معنی امروزی و علم مدرن را می‌شناسند، باید از نوشتار کوتاه نیایند یا این نوع نوشته‌ها کاهش پیدا نکند و کیفیت آنها پایین نیاید.

  • این نوع کتاب‌های معروف به علوم غریبه، در کشورهای دیگر هم عرضه می‌شود و مشتری دارد؟

بله؛ فراوان است.

  • آیا باید توقع داشت که با گذر زمان و حرکت بیش از پیش کشور به سمت توسعه، عرضه و فروش این کتاب‌ها کم شود؟

اتفاقا، این‌طور نیست. در 100 سال گذشته علم و دانش خیلی رشد کرده است، انواع و اقسام محصولات علمی از جمله موشک‌ وماهواره و چیزهای مختلفی به بازار عرضه می‌شود. اما این‌طور نیست که در همه جای دنیا، همه مردم به دنبال علم باشند و دیگر به نوعی، به خیالات توجه نکنند. کافی است که انواع فیلم‌های موجود را نگاه کنیم. در این زمینه، فیلم‌های تخیلی، سرآمد است. بحث‌هایی دراین فیلم‌ها مطرح می‌شود که قابل تأ‌مل است. حتی اگر به کتاب‌ها نگاه نکنیم، روزنامه‌های مختلفی در سطح دنیا منتشر می‌شود که همیشه یک بخش ثابت دارند که فال‌بینی است. بالاخره مردمی هستند که تحت شرایطی، به این چیزها علاقه‌مند هستند. اما اگر عقایدی که مبتنی بر تخیلات و خیالات یا خرافات است، در یک جامعه حاکم شود، آن وقت احساس خطر باید کرد وگرنه صرف این‌که یک عده، در مورد این چیزها حرف بزنند و یک عده هم آنها را بخوانند و به آنها گوش بدهند، مهم نیست.

  • فرانسوامیتران، یکی از رؤسای جمهوری سابق فرانسه است. او ‌در دوره ریاست جمهوری،‌قبل از هر تصمیم‌گیری از مشاوره‌های یک زن فالگیر استفاده کرده وقبل از هر تصمیم سیاسی مهم، باید آن زن فالگیر را می‌دید و نظر او را می‌پرسید. چرا در آن جوامع،این نوع باورمندی تا این درجه«حاد» وجود دارد؟

به نظرم، خیلی حاد نیست. وقتی نگران کننده می‌شود که این نوع تصورات و معرفت‌ها در حوزه سیاسی و حکومتی وارد شود و آن موقع است که قطعا خطرناک است. یعنی وقتی که جامعه بر مبنای خرافات بخواهد اداره شود، خطرناک است ولی تا حدی که کتاب‌هایی نوشته شود و عده‌ای هم آن کتاب‌ها را بخوانند، نباید احساس خطر کرد. به نظر من، این بخشی از آزادی انسانی است که هر شخصی باید حرفش را بزند و کسی هم که دوست دارد، به حرف او گوش دهد.

  • فرانسوی‌ها ادعا می‌کنند که یک جامعه علمی و توسعه یافته دارند. همین که رئیس‌جمهور فرانسه،‌قبل از تصمیم‌گیری‌های مهم سیاسی و حکومتی، حتما آن زن فالگیر را ملاقات و از نظرش استفاده می‌کرده، این نوع استفاده از فالگیری و امثال آن در تصمیم‌گیری، علائم هشدار را نشان می‌دهد یا خیر؟

به نظرمن، هنوز نه. چون هر کسی در شرایط حاد وقتی می‌خواهد تصمیم بگیرد، گاهی تصمیم‌هایی می‌گیرد که مبتنی بر منطق علمی نیست. این هم بسیار طبیعی است در هر تصمیم‌گیری انسانی. من معتقدم وقتی که دولت‌ها بیایند از این نوع افکار حمایت کنند و تصمیم‌گیری‌های سیاسی مبتنی بر این نوع افکار،خرافات و علوم غریبه باشد، این افکار خطرناک می‌شود وگرنه فعلا در یک حد معمولی است. اتفاقا در ایالات متحده آمریکا و در دوره ریاست جمهوری جورج دبلیوبوش، اعتراضات زیادی دیده می‌شد. چون رئیس‌جمهورشان یا برخی از سیاستمداران آنها به صورتی رفتار می‌کردند و حرف‌هایی می‌زدند که دانشگاهیان به شدت نگران شده بود. در آن زمان بخش‌های دانشگاهی هشدار می‌دادند که این نوع باورها دارد به سطح حکومتی و اعمال سیاست‌ها کشانده می‌شود. در آن زمان، این حرف‌ها زده می‌شد که بوش مبتنی بر بعضی خواب‌ها یا بعضی خرافات، تصمیم‌گیری‌های سیاسی جدی دارد. می‌گفتند بوش بر مبنای اعتقاداتی که مبتنی بر خرافات است، تصمیم‌گیری می‌کند. به هر حال، ما می‌دانیم که تصمیم‌گیری‌های رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، در عمل بر کل دنیا تاثیر می‌گذارد. چنان‌که ما شاهد این نوع تاثیرگذاری‌ها بوده‌ایم. وقتی این نوع باورها به این مرحله عمل می‌رسد باید مواظب بود و واقعا هم خطرناک می‌شود. این اتفاق در ایالات متحده رخ داد و عقلای جامعه به این فکر افتادند که نسبت به آن وضع هشدار بدهند. در طول تاریخ هم فراوان از این نمونه‌ها داریم. مثلا درگذشته ما، پادشاهان همیشه یک منجم داشتند که این منجم به علم احکام نجوم یا تنجیم آگاه و در تصمیمات اساسی تاثیرگذار بود. به همین دلیل، سلطان از منجمان می‌ترسید و هرچه منجمان می‌خواستند از شاه دریافت می‌کردند. رصدخانه مراغه به این صورت ساخته شد. چون منجمان پیشگویی می‌کردند. درگذشته اینها بوده ولی الان کمتر شده است. در دوره فعلی، ما وقتی باید نگران شویم که این نوع فعالیت‌ها و معرفت‌ها به سطح جامعه کشانده شود و دولت‌ها از آن حمایت مالی کنند و از رشد این نوع افکار حمایت به عمل بیاورند.

  • شما، چنین پدیده‌ای را معرفت می‌دانید؟

یک نوع معرفت است. اما معرفت، با دانش و علم مدرن خیلی فرق دارد. معرفت، لفظی است که برای هر نوع دانسته یا فرهنگی که منتقل شود، به ‌کار برده می‌شود. به نظر من، اینها یک نوع معرفت است. البته می‌شود در مورد آنها بحث کرد که آیا این نوع خرافات، معرفت است یا نیست. به هر حال، کسانی هستند که به یک نوع دانش، خرافات می‌گویندولی دیگران ممکن است به آن دانش، اعتقاد داشته باشند. کسانی که به آن اعتقاد دارند، آن را خرافات نمی‌دانند،‌بلکه آن را عین واقعیت می‌دانند. به نظر من، یک مقدار قابل بحث است و مرز آن خیلی مشخص نیست. به خطا نمی‌رویم اگر این مقوله‌ها را یک نوع معرفت بدانیم ولی معرفتی است که خطرناک است.

  • پس چرا می‌گویید خطرناک؟

این چیزی که خرافات است و به بیان دیگر علوم غریبه است، با درک امروزی بشر علم تلقی نمی‌شود. اگر این خرافات و علوم غریبه به سطح تصمیم‌گیری برای یک جامعه کشانده شود آن وقت می‌تواند یک جامعه را کاملا نابود و رشد آن جامعه را متوقف کند یا آرامش آن را به هم بزند. بنابراین به این معنا خطرناک می‌شود.

  • آیا جامعه ما، در حال حاضر جامعه‌ای شده که به علم و به علمی شدن به معنای واقعی علاقه نشان دهد؟

این جمله را خیلی با قاطعیت نمی‌شود گفت. آن‌چه که با قاطعیت می‌شود گفت این است که جامعه ما، به علم علاقه‌مند است وبرای علم، حاضر است خیلی هزینه کند ولی جامعه ما به درستی نمی‌داند که علم، چه هست. یعنی جامعه ما یک تصور بسیار واهی از علم دارد که مخلوطی از فعالیت‌های گذشتگان ما مثل ابوعلی‌سینا، ابوریحان‌بیرونی، فارابی و رازی است با محصولات جدیدی مثل تلویزیون و پرواز بشر به کره مریخ. وقتی همه اینها را می‌بیند، می‌گوید این لابد علم است. همه اینها برایش یک تصور واهی و مبهم از علم ایجاد می‌کند و می‌گوید این چیز خوبی است. به همین دلیل که نمی‌داند علم، چه هست، راه‌های بسیار غلطی را می‌رود. بنابراین جامعه ما، بدون این‌که دقیقا متوجه شود که علم، چیست، به علم علاقه‌مند است و حاضر است برای آن هزینه کند. از طرف دیگر نمی‌داند که چگونه هزینه کند و چقدر باید هزینه کند. بر همین اساس، کشور ما پس از سالیان سال هنوز، رقم قابل توجهی از تولید ناخالص داخلی، صرف تحقیقات نمی‌کند. سال‌ها در بودجه‌های ما تاکید می‌شود که چند درصد از تولید ناخالص داخلی ما، صرف انجام پژوهش شود ولی به‌طور مرتب و پله‌پله داریم عقب می‌رویم. امسال هم به اندازه 15 سال گذشته عقب رفتیم.

  • یعنی چه15 سال؟

یعنی این‌که در سال جاری شاید حدود 4/0‌درصد از تولید ناخالص داخلی را صرف انجام پژوهش و تحقیق کرده‌ایم.

  • در برنامه چهارم توسعه، تاکید شده که در سال1388،بودجه تحقیقات به5/2 درصد از تولید ناخالص داخلی برسد. حتی اگر این بودجه بتواند تخصیص پیدا کند آیا تاثیرات عملی آن در جامعه ظاهر خواهد شد؟

قطعا می‌تواند تاثیر بگذارد و قطعا تحولاتی اتفاق خواهد افتاد. من شک ندارم که رساندن بودجه تحقیقات به آن درصد، کار بسیار سخت مدیریتی می‌خواهد. فقط مساله پول وهزینه کردن پول که نیست. کار مدیریتی بسیار پیچیده‌ای می‌خواهد. کشوری که موفق به انجام این کار شود، نشان می‌دهد که از مراحل پیچیده و از گردنه‌های توسعه عبور کرده است. به نظر من ما هنوز در ابتدای این مراحل هستیم.

  • شما می‌گویید که نمی‌دانیم از علم چه می‌خواهیم و علم اصلا چه هست. واقعا با همین شدت نمی‌دانیم؟

با همین شدت نمی‌دانیم. من بارها به طور مفصل گفته و تشریح کرده ام که چرا نمی‌دانیم.

  • شناختی که از علم باید شکل بگیرد، چه جزئیاتی از دید شما دارد؟

خیلی مفصل است. من در این‌جا فقط می‌توانم مظاهر آن را بگویم. ما پدیده‌ای به اسم «فلان دکتر» داریم که راجع به آن بارها صحبت شده است. این پدیده نشان می‌دهد که ما نمی‌دانیم علم چه هست. ما در علم تقدس نداریم ولی ما آمده‌ایم کسی مثل«فلان دکتر» را مقدس کرده‌ایم و همه چیز را به او نسبت می‌دهیم. در هرجا وقتی قرار است راجع به علم صحبت کنند یا راجع به آزمایشگاه برنامه تلویزیونی‌ای پخش شود،یک دفعه یک نفر از خانواده‌ فلان دکتر می‌گوید: دکتر این‌طور می‌گفت. خُب، فلان دکتر گفته باشد. هر فیزیکدان و دانشمند دیگری هم ممکن است دچار اشتباه شود. اما ما آمدیم علم را اشتباه گرفتیم. این قضیه نشان می‌دهد که جامعه ما، یک جامعه منحرف در مورد شناخت علم است. در واقع فرهنگ اجتماعی ما ‌در رسانه‌ها منعکس می‌شود و مرتب این اتفاق دارد رخ می‌دهد. یک مورد دیگر، بودجه پژوهشی است. بعد از چهار برنامه توسعه، ما هنوز نمی‌دانیم می‌خواهیم چه‌کار کنیم. آیا این دلیل بر این نیست که جامعه ما نمی‌داند که از علم چه می‌خواهد و نمی‌داند علم، چیست؟

  • وقتی می‌گویید فرهنگ اجتماعی در رسانه‌ها منعکس است، در واقع فرهنگ اجتماعی را مشکل‌ساز می‌دانید؟

بله؛ من خرده‌فرهنگ یک تعداد دانشگاهی را در نظر ندارم مگر دانشگاهیان ما چند درصد از جامعه ما هستند. الان، رسانه‌ها، به حرف دانشگاهی‌ها گوش نمی‌کنند یا خیال می‌کنند دانشگاهی‌ها دارند اشتباه می‌کنند. سیاستمداران ما نیز، برشی از جامعه هستند. بنابراین همه‌شان دارند این طور فکر می‌کنند.

  • به نظرتان باید چه وضعی پیش بیاید که چنین مشکلی برطرف شود؟

اولا ما باید قبول کنیم که نمی‌دانیم علم مدرن، چه هست وطی چند قرن اخیر، چه تحولی در علم پیدا شده است. ما نیز باید سعی کنیم در اثر مراوده جهانی، خودمان و تصورات و تصمیم‌های خود را تصحیح کنیم. ما نمی‌توانیم بگوییم که می‌دانیم علم چه هست ولی بعد کارهایی انجام دهیم وبه حرف دنیا هم گوش ندهیم. به هر حال، ما کار چندان شاخصی نکرده ایم. اگر کاری هم کرده ایم پیشینیان ما در 800-700 سال قبل انجام داده اند. آن فعالیت‌ها چه ربطی به ما دارد. دیگرانی روی کره‌زمین آمده‌اند، پا جای بزرگان ما گذاشته‌اند. مثلا پا جای ابوریحان بیرونی گذاشته‌اند وبه وضع فعلی رسیده‌اند. به نظر من، اولین گام این است که بپذیریم متوجه نیستیم. در نتیجه باید سعی کنیم یاد بگیریم که دیگران چه کار کرده‌اند. وقتی هم به خوبی متوجه شدیم که چه اتفاقی در دنیا رخ داده است آنچه را که می‌خواهیم اصلاح کنیم، دست به اصلاح بزنیم اما اصلاح کردن قبل از شناخت، یک حرف کاملا بی‌معنی است. ما الان در کشورمان، برای خلاقیت ورشد خلاقیت، کمترین ارزشی را قائلیم. آموزش در نظام‌‌ آموزشی ما از مهدکودک گرفته تا انتهای دانشگاه ‌مبتنی بر محفوظات است و اجازه رشد خلاقیت را نمی‌دهیم. این وضع،‌به خاطر این است که ما متوجه نشدیم و تصور می‌کنیم باید مثل مدارس« نظامیه» هزار سال قبل رفتار کنیم. در حالی که ما وارد مرحله جدیدی از نظام بین الملل شده‌ایم. برای مثال ما الان متوجه نیستیم که یک دانشگاه در یک ساختمان و چند تا کلاس درس خلاصه نمی‌شود. دانشگاه یعنی این‌که تحقیقات انجام دهد و مساله‌هایی را که از جامعه دریافت کرده، آمادگی دارد برای حل آن‌ها. ما متوجه نیستیم که تجهیزات چه نقش عمده‌ای در تحقیقات دارد. الان حدود5/3 میلیون دانشجو در سطح کشور داریم ولی امکانات ما بسیار اندک است. حداکثر یک تعداد ساختمان ساخته‌ایم. من از بسیاری از دانشگاه‌های کشور بازدید کرده‌ام. با اطمینان و بدون اغراق می‌گویم که90 درصد دانشگاه‌های دولتی ما، اصلا دانشگاه نیستند. همه این‌ها بیانگر این است که ما از مفهوم علم مدرن، بسیار فاصله داریم.

  • یکی از بحث‌هایی که در آثار و نوشته‌های شما تکرار شده این است که شما معتقدید ما تفکر علمی نداریم ودنبال راهکار پیچیده نمی‌رویم. در این زمینه، توضیح بیشتری می‌دهید؟

من یک جنبه این موضوع را مطرح کنم. ما وقتی اجازه نمی‌دهیم که نظرهای متفاوت بیان شود وبعد تصمیم بگیریم، مسلما دچار مشکل می‌شویم. این وضع در سطح دانشکده، دانشگاه، وزارتخانه و در سطح بنگاه دیده می‌شود. ما آموزش نمی‌دهیم که اصلا پیرامون موضوعات، چگونه بحث کنیم. انگار که با یک مساله اعتقادی روبه‌رو هستیم. در مسائل اعتقادی بحث نمی‌کنیم ولی مسائل اجتماعی، یا مسائل اجتماعی- اقتصادی و مسائل روزمره زندگی اجتماعی، موضوع اعتقادی نیست. در مورد این مسائل  باید بحث  و تبادل‌نظر داشته باشیم به همین دلیل می‌گویم که جامعه ما، تفکر علمی ندارد. متاسفانه به این وضع هم دامن زده‌ایم و بسترهای لازم را برای رشد اجتماعی فراهم نمی‌کنیم.

  • مردم چه‌طور می‌توانند در حد لزوم از علم استفاده کنند و تفکر علمی داشته باشند؟

در علم نوین به ما یاد داده می‌شود که نسبت انسان با طبیعت عوض شده است و به شکل دیگری به طبیعت فکر می‌کند. جدا از این مساله انتزاعی، اگر به مسائل روزمره برسیم، برای حل این مسائل انواع راه‌حل می‌توان پیدا کرد. مثلا اگر قرار است یک راه یا یک مجموعه مسکونی ساخته شود که مردم از آن عبور کنند، در ساخت آن‌ها باید خوی، منش و عادت مردم مورد توجه قرار گیرد وگرنه حتی اگر آن راه و مجموعه مسکونی ساخته شود، به درد نمی‌خورد. یعنی باید ببینیم که مردم از آن‌ها چه انتظاراتی  دارند. باید از مردم در مورد این قضایا سوال و نوع تفکر مردم در نظر گرفته شود. اجازه رشد این تفکر را نیز نمی‌دهیم. توقع از مردم این است که آن‌ها هم کمک کنند. به نظر من، هر شهروندی که در این کشور زندگی می‌کند، در حد خودش می‌تواند به این قضیه کمک کند و در خانواده خودش اجازه بدهد که بچه‌ها فکر کنند و اجازه اظهارنظر به آن‌ها بدهد. یعنی نگوید که من پدرم یا من مادرم و فقط حرف من درست است وحرف بچه‌ها غلط است. به نظرمن باید به بچه‌ها اجازه بدهند که حتی حرف غلط بزنند و اجازه بدهند که بچه‌ها راه غلط را بروند که سرشان به سنگ هم بخورد والبته این در حدی باشد که پدر و مادر بتوانند آن‌ها را کنترل کنند. همه این‌ها، مسائل بسیار جدی است. این اجازه‌ها را هر کسی باید در حد خانواده به خودش و به اطرافیان خودش بدهد. در محل کار نیز باید این اجازه را به همکارانش بدهد. همچنین انتظار داشته باشد از مدیران خودش که به خودش اجازه بدهند که اظهارنظر کند و در عین حال، با جدیت کار روزمره‌اش را پیش ببرد.

  • شما در آثارتان نوشته‌اید که یک کشور توسعه یافته، کشوری است که بتواند مسائل خودش را حل کند. از یک طرف هم پیش از این گفتید که ما نمی‌دانیم کشورهای دیگر چگونه توسعه پیدا کرده اند. به چه دلیل ما نتوانسته‌ایم جزو توسعه یافته‌ها قرار بگیریم؟

ما قطعا یک کشور توسعه یافته نیستیم. البته ما، در مسیر توسعه قرار داریم. بالاخره زحماتی کشیده‌ایم و کارهایی انجام داده ایم ولی همچنان باید یاد بگیریم. این حرف، به این معنا نیست که ما اختیار خود را به دیگران بدهیم. تصمیم‌گیری باید به هر حال، با ما باشد ولی ما باید از جوامع و کشورهای دیگر و هر آدمی که چیزی می‌داند، یاد بگیریم، آن‌ها را به کار ببندیم وبه جایی برسیم که مسائل خودمان را حل کنیم. ما الان فرار مغزها را داریم و این پدیده‌ در چند سال اخیر، تشدید شده است. این وضع باعث می‌شود بخش عمده‌ای از سلول‌های مغزی متفکری را که باید در حل مسائل به ما کمک کند، از دست می‌دهیم و به این مشکل هم بی‌توجه هستیم. تشدید این  فرار مغزها، مشکلات ما را در آینده بدتر خواهد کرد. همه این‌ها جزو نکاتی است که باید به آن‌ها توجه کنیم و باید برویم به سمتی که برای حل مسائل خودمان توانا شویم. ما الان توانا نیستیم. ما کشوری هستیم با مشکلات پیچیده بسیار فراوان و وجود این مشکلات نشان می‌دهد که ما درحل مشکلات خودمان موفق نبوده‌ایم. نمی‌شود که ما پیچیدگی‌های کشور و پیچیدگی‌های مسائل اجتماعی را به دشمنان نسبت دهیم. البته ما دشمن داریم و کسی هم کتمان نمی‌کند. اما این‌که همواره این مشکلات را به آن‌ها نسبت بدهیم که آن‌ها نمی‌گذارند، درست نیست. به نظرمن، این ساده اندیشی است. بالاخره دشمنان هستند. مانیز می‌خواهیم به صورت دیگری زندگی کنیم و کشورهای دیگر نمی‌گذارند. در چنین وضعی، ما باید این‌قدر هوشمند باشیم که راه خودمان را درست پیدا کنیم و به آن سمت برویم. یعنی ما بایدبه سمتی برویم که برای حل مشکلات جامعه، توانا شویم. الان170 کشور جهان، کشورهای در حال توسعه هستند. از بین این 170 کشور، حدود 5 تا 7 کشور را داریم که کم وبیش موفق شده‌اند یا نشان داده‌اند که راه‌های مناسبی  برای حل مسائل خود پیدا کرده‌اند. از کره‌جنوبی بگیرید تا برزیل و حتی ترکیه. مالزی هم به یک نوع دیگر موفق شده است و چین و هند نیز موفق بوده اند. این کشورها نیز مشکلات و پیچیدگی‌های متنوعی دارند و با ما متفاوت هستند ولی در بسیاری  موارد، موفق‌تر از ما توانسته‌اند عمل کنند. در جاهایی نیز ما موفق بوده ایم ولی ما حداقل می‌توانیم از این کشورها یاد بگیریم و بعد، راه خودمان را برویم. بخش زیادی ازمشکلات ما، می‌تواند توسط دانشگاه‌ها و دانشگاهی‌ها حل شود ولی دانشگاهی‌ها در شرایط کنونی مشغله‌ زیادی دارند چه‌طور انتظار داریم که تحول علمی عجیب و غریب در کشور ما اتفاق بیفتد. این فرصت‌ها باید فراهم شود. فراهم کردن این فرصت‌ها نیز در اختیار یک استاد دانشگاه، یا یک دانشجو و در اختیار یک دانشگاه نیست. یک همت اجتماعی می‌طلبد و متاسفانه این همت، وجود ندارد.

گفتگو با دکتر رضا منصوری

+ نوشته شده در  2010/3/23ساعت 17:43  توسط صادقیان  | 

انا لله و انا علیه راجعون

دیروز که خبر فوت دکتر ولی الله شاه سنایی را بر اثر تصادف شنیدم

شکه شدم و از دیروز تا کنون همواره دکتر در مقابل دیدگانم است.

آخرین بار ایشان را سه شنبه آخر سال در دانشکده دیدم و ابتدا ایشان به من سلام کردند

در آن روز چند باری یکدیگر را دیدیم

هنوز دکتر را در اتاقش در حالی که پشت کامپیوترش در حال کار علمی بود فراموش نکرده ام.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  2010/3/22ساعت 9:42  توسط صادقیان  | 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

آمدم ا مشتق هموردا بنویسم و اینکه نسبیت عام چگونه شکل گرفته است و ...

دیدم شب عیدی دیگه مرده ها هم به فکر کارهای روزمرشون نیستند چه برسه به شما!

تقریبا یک سال از تاسیس این وبلاگ می گذرد

سال خوبی بود و یا می توانم بگویم برای من سال سرنوشت سازی بود

امسال رشد زیادی کردم ( چند کیلویی چاق شدم! پیدا نیست؟! )

 

امیدوارم که همگی سالی خوب و خوش و خرم داشته باشید

از سال قبل خود عبرت بگیرید و امسال پیشرفت بیشتری کنید

همواره بر مشکلات زندگی لبخند بزنید

صبر داشته باشید

دست از کار و تلاش برندارید تا موفقیت به سراغ شما بیایید

این جمله حکیمانه را نیز هیچ وقت فراموش نکنید

 

من تمایل دارم که دنیا را خاکستری ببینم دوست ندارم که آدم ها را سیاه و سفید ببینم

 

روی ماهتان را می بوسم

(آخ این رمانتیکیت منو کشته !)

عیدتان مبارک باد 

 

+ نوشته شده در  2010/3/18ساعت 20:54  توسط صادقیان  | 

می خواهیم بریم خوش بگذره!

پيش درآمد سفر:

مرنجاب:

کویر مرنجاب در شمال شهرستان آران و بیدگل در استان اصفهان قرار دارد. این کویر از شمال به دریاچه نمک آران و بیدگل، از غرب به کویر مسیله و دریاچه‌های نمک حوض سلطان و حوض مره، از شرق به کویر بند ریگ و پارک ملی کویر و از جنوب به شهرستانهای آران و بیدگل و کاشان محدود می‌شود.

ارتفاع متوسط کویر مرنجاب از سطح آبهای آزاد در حدود ۸۵۰ متر می‌باشد. قسمت عمده این کویر پوشیده از تپه‌های شنی و ریگزاراست. کویر مرنجاب از نظر پوشش گیاهی بسیار غنی است. عمده پوشش گیاهی منطقه شامل گیاهان شور پسند از جمله درختهای گز وتاق و بوته‌های قیچ است.

پوشش جانوری منطقه به دلیل وجود آب و غذای فراوان بسیار غنی است. از جمله حیوانات موجود می‌توان به گرگ، شغال، کفتار، روباه شنی، گربه شنی، بزمجه، آفتاب‌پرست، انواع مارمولک، مار، عقرب، تیهو، عقاب، شاهین اشاره کرد. در سال اخیر یک جفت پلنگ نیز در منطقه مرنجاب مشاهده شده‌است.

نقاط ديدني:

کویر مرنجاب یکی از زیباترین نقاط کویری ایران محسوب می‌شود. تپه‌های شنی بلند و جنگلهای تاق جلوه زیبایی به این منطقه بخشیده‌است. دریاچه نمک آران وبیدگل و جزیره سرگردان از دیگر نقاط دیدنی منطقه محسوب می‌شوند. چاه تاریخی دستکن در قسمت شرق کویر، محل آبشخور شترهای کاروانها بوده‌است. قلعه مرنجاب، کاروانسرایی است در کویر که در مسیر راه ابریشم قرار دارد و کاروانها برای سفر به خراسان،اصفهان، ری و بالعکس از این مسیر می‌گذشتند. درباره دلیل ساخت این قلعه و کاروانسرا در کنار دریاچه نمک، نقل است که شاه عباس با وجود ایجاد کاروانسرا و قلعه‌های متعدد در سراسر کشور، در این منطقه تأسیسات دفاعی تعبیه نکرده بود، چون تا آن زمان دشمنان به خاطر دریاچه نمک و گستره کویر، از این سوی به پایتخت هجوم نبرده بودند. حمله ازبکها و افغانها از طریق دریاچه نمک به کاشان که تا اصفهان پیش رفتند، شاه عباس را به صرافت انداخت تا در سال ۱۰۱۲ قمری سریعاً یک پایگاه نظامی در این منطقه ایجاد کند و جلوی تهدید را بگیرد. بالای کاروانسرا به شکل سنگرهای دیدبانی است و ذکر شده‌است که همیشه ۵۰۰ پاسدار مسلح در قلعه حضور داشتند و امنیت عبور کالا از چین به اروپا و بالعکس را در این منطقه تأمین می‌کردند. قنات کنار کاروانسرا که برکه بزرگی به وجود آورده‌است، آب شیرین دارد و این در کویر نمک و شوره زار یک معجزه‌است. معجزه‌ای بی مانند که رازش را هنوز نمی‌دانند کاروانسرای مرنجاب در قلب کویر کاروانسرای مرنجاب در موقعیت جغرافیاییٍِ’۷و‏‎‎ ْ۳۴ عرض جغرافیایی و ’۴۸و ‎ْ‏‎۵۱ طول جغرافیایی، در ارتفاع ۸۱۰ متری از سطح دریای آزاد در حاشیه جنوبی دریاچه قم واقع شده‌است.مرنجاب از دهستان کویرات شهرستان آران و بیدگل و در ۵۰ کیلومتری شمال شرق مرکز این شهرستان قرار دارد.

 

ریز برنامه های سفر

هزینه های سفر

مینی بوس 130000 تومان

اتاق 30000 تومان

بیمه برای هر نفر 2000 تومان

سه میان وعده( یک وعده هندوانه و دو وعده کیک و ساندیس) و صبحانه جمعا 20000

کل هزینه های سفر به جز بیمه 180000 تومان

تعداد افراد شرکت کننده در رصد 18 نفر می باشد که بنابراین سهم هر شخص به غیر از بیمه 10000 تومان می شود.

عقل به انسان حکم می کند که خود را بیمه کنیم. ممکن است خدایی نکرده اتفاقی بیافتد!

لذا با هزینه بیمه برای هر شخص سهم هر فرد 12000 تومان می باشد که در آغاز سفر از افراد گرفته می شود.

 زمانبندی سفر

ساعت 14 روز پنجشنبه مورخ 20 اسفند ماه از ابتدای خاکفرج سفر یک روزه خود را با شادی و نشاط آغاز می کنیم.

4 الی 4:30 ساعت تا کویر مرنجاب فاصله داریم که لذا ساعت 18:30 الی 19 به مقصد می رسیم. بعد از اینکه افراد گروه کمی استراحت کردند و از خوراکی هایی که همراه خود آورده اند تناول کردند به نظاره آسمان خواهیم پرداخت.

دوباره کمی استراحت کرده و شامی که دوستان با خود آورده اند را می خوریم و سپس دوباره طبیعت فراموش شده را مناظره خواهیم کرد. ساعت 1 الی 2 بامداد ماه طلوع می کند و از آن زمان به بعد نمی توان رصد خوبی داشت و لذا بهتر است که افراد گروه کمی استراحت کنند و چند ساعتی بخوابند تا ساعت 5 صبح. بعد از صرف صبحانه ساعت 5:30 دقیقه صبح به سمت کویر می رویم و تا ساعت 8:30 الی 9 کویر نوردی خواهیم داشت.

در پایان کویر نوردی هندوانه می خوریم و سپس به سمت شهر خون و قیام و علم و ادب و فرهنگ و هنر و تاریخ و تمدن و ... بر خواهیم گشت.

وسایل و مواد مصرفی مورد نیاز برای سفر

مواد خوراکی به از جمله چیپس و شکلات و ... فراوان

یک وعده شام که ترجیحا نیاز به گرم کردن نداشته باشد

قطب نما  

چراغ قوه، فندک و کبریت

لیوان و قاشق و چاقو چند کاره

وسایل شخصی مانند مسواک و خمیر دندان و داروهای خاص مصرفی

عینک آفتابی، کرم ضد آفتاب ( پوستتون خراب می شه دیگه )

حداقل دما 5 الی 8 درجه سانتی گراد می باشد و حداکثر دما بین 22 الی 26 درجه سانتی گراد می باشد لذا دوستان هم باید لباس گرم و مناسب داشته باشند و هم لباس نخی و خنک به همراه کفش مناسب.

دوربین هم اگر کسی داشته باشد خوب است که با خود بیاورد.

 اطلاعات هواشناسی

غروب آفتاب 18:08

طلوع آفتاب 6:20

رطوبت 27 درصد

فشار هوا 120 کیلو پاسکال

سرعت باد 6 کیلومتر بر ساعت

هوا در شب کمی تا قسمتی ابری است و در روز بیشتر اوقات ابری خواهد بود

+ نوشته شده در  2010/3/10ساعت 19:38  توسط صادقیان  | 

سوری

سلام

پیشاپیش چهارشنبه سوری تان مبارک

+ نوشته شده در  2010/3/10ساعت 15:46  توسط بابای وبلاگ  | 

مسعود علیمحمدی به قلم مدیر گروه فیزیک دانشگاه شریف

من مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی
بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدي و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.


بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم.


سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي بخوانيم. تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.


مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد.


در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه دنياي بيرون رها مي کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.


او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .


آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.


تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.


سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.


آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.


دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 دی ماه 1388

 

+ نوشته شده در  2010/3/8ساعت 12:29  توسط صادقیان  |